روزهای تکراری ...

 

سلام

بعد از دو هفته دارم آپ می کنم شرمنده به خدا به مشکلاتی بود که حل شد و...

اینم بد نیست اما خنده داره یه خاطره س واسه یکی از دوستام با این که تاریخش مال شیش ماه پیشه اما ازم خواهش کرد بزارم خاطه ای عشقولانه

روزهای تکراری ...  روزهای بی خبری ... روزهای تنهایی و سکوت ... روزهای ...  بهاری !!  تنها فایده ی این بهار خوابیدن هیاهوی سر سام آ ور شب عید خیابان هاست و تعطیلات کوتاه سیزده روزه اش و بس ! وقتی عقربه ها با هم مسابقه گذاشته اند و شرط بسته اند که نیایی و تو هم نمی آیی چرا مثل یک نوار تکراری بخوانم از زیبایی بهار و گل و پروانه و دشت و شکوفه !؟  وقتی آدم برفی ها بی مرثیه خوان می میرند و تو باز هم نمی آیی چرا به شور و نو شدن بیندیشم !؟  من از دست نیامدن هایت خسته می شوم آخر روزی ...  من از دست تو و این بهاری که بی تو با من بی حوصله هی  دالی می کند و میرود تا سیصد و اندی روز دیگر دوباره بیاید و مرا حرص بدهد خسته می شوم آخر روزی ...
بیست و پنج سال تمام نیامدی ، دیگر اگر بیایی هم نمی شناسمت ، اما بیا ... حتی اگر شده نا شناس ، حتی اگر شده برای چند لحظه ...
موج زمان می گذرد و ما را به همراه می برد و هرگز منتظر نمی شود که درخت شادمانی بشر لحظه ای به روی آن ریشه دواند. مائیم که در این امواج بیکران غوطه وریم و هر لحظه بیم شکستن کشتیمان و غرق شدنمان می رود . موقع به پایان رسیدن این روزگار ناپایدار هم فرا خواهد رسید ... بیش از این مرا چشم به راه مگذار ...